تبليغاتX
خاطرات دوران آمورشی و یگان خدمتی

خاطرات دوران آمورشی و یگان خدمتی

انفجار زاهدان و دوستام که اونجا بودن....

دو انفجار شدید در زاهدان ، شهادت و زخمی شدن تعدادی از مردم را در پی

 داشت.انفجارها در مسجد جامع راهدان رخ داد ، جایی که مردم در حال برگزاری

جشن میلاد امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) بودند.

این تیتری بود که بعد از انفجار روی خبرگذاریها اومد...

ما اون شب مهمون داشتیم که دیدم روح اله اس.ام.اس زد و گفت: (مسجد رو سرمون ترکید)

من زنگ زدم بهش که جواب نداد. من نمیدونستم چی داره میگه آخه ۵دقیقه بعد انفجار بود که

اس.ام.اس داد. راسی روح اله بچه مشهده که خدمتش افتاده زاهدان با سعادتو وحید لسانی و

حمیدو مصباح و اینا.  فرداش که زنگ زدم گفت ما برای دعا از طرف پادگان رفته بودیم زیارت که اینطوری

شد. میگفت توی کفشش یه تیکه جیگر آدمو دیده و چیزی بدتر...!!

راسی اولین انفجار ۱۰متری سعادت بوده که ماشینشونم داغون شده و گوششون یه خورده آسیب دیده

و لباساشونم همه خونین و مالی شده بوده...

حالا همشون آماده باش خورده بودنو حکم تیر داشتن... ولی خدا بخیر کرد...!!!

 

حالا هم بچه های مشهد همه دلتنگ خونشونن چون دوماهه که اونجان و برای شبای قدر میخوان برن

مشهد... خوش به حالشون امام رضا...

یادش بخیر وقتی توی آموزشی بعد نماز همه باهم سلام میدادیم و بعد سلام امام حسین صدای ۳۰۰

۴۰۰ نفر همزمان آوای *السطان یا ابالحسن* محوطه نمازخونه رو پر میکردو چشای مشهدیا اشک حلقه

میزد حالا از امام رضا بخوایم که هممون و بطلبه...

اللهم الرزقنی توفیق الزیارة علی ابن موسی الرضا(ع)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 1:8  توسط احمد پرنده  | 

امروز۳/۱۲/۸۸ صبح که بیدار شدیم اومدیم بریم صبحگاه دیدیم گروهان یکیا (همون لیسانسه ها) وسایلشونو جمع کردن آماده رفتنن. همون صبح اول صبح ضدحالی خوردیم عجیب... ازشون که سوال کردیم گفتن میخوان برن اردو آخه همه دوره ها سه روز آخرو میرن اردو که کلا جنگ با دشمنه.

خلاصه تا ظهر طول کشید که چادر و بزنن و کلاه و اسلحه و بند حمایل و ...... بگیرن. بعدشم که دیگه فقط سر نماز و اگه شب دعا برگزار میشد میتونستن بیان توی محوطه پادگان. ما شب خوابیدیم حدودا ساعت یازده شب بود کل آسایشگاه با صدای انفجار سی.فور که با بنزین ترکوندن بیدار شدیم هنوز خواب از سرمون نپریده بود که یکی دیگه زدن. ما هم یواشکی از پنجره بیرونو دیدیم که بیرون دقیقا مثل فیلمای جنگی خودمون شده بود. خلاصه یه جورایی خوابیدیم. فردا صبحش سرهنگ رحمانی مربی اسلحمون گفت بروبچه های ا ط ل ا ع ا ت ریگی و دستگیر کردن. بچه های مشهد خیلی خوشحال شدن آخه اون سربازی که ریگی با اسلحه میکشتش همسایه امید اینا توی مشهد بوده.

امروز ۵/۱۲/۸۸ علی قدیانلو وقتی زنگ زد خونه گفت یه جوری باهاش صحبت کردن که علی دلشوره گرفته بود بعدش زنگ زد به رفیقاش که گفتن بابابزرگش فوت کرده. علی هم تا ۲ سه روز پکر بود.

چهارشنبه پنج شنبه هم همینطوری گذشت و جمعه صبح بعد نماز دعا ندبه خوندیم و رفتیم خوابیدیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 14:21  توسط احمد پرنده  | 

روزای بعدی آموزشی...

روز دوم با پسری که تخت بغلیم بود صحبت میکردم چون بچه تهران بود و حزب الهی ازش خوشم اومد

بعد از کلی صحبت فهمیدم بچه محل از آب در اومدیم. اسمش محمدحسن بود بچه کربلا بود

خلاصه هرچی براهم میگفتیم همه چیمون عینهو هم بود مثلا باباهامون، خونوادمون و ... اینا.

راسی گفت با چند نفر دیگه شبکه امام حسین (ع) رو توی ماهواره راه اندازی کردن.

بهمون گفته بودن تا چند روز حق تلفن کردن ندارین. ماهم خیلی داغون بودیم. صبح که بیدار شدیم

با محمدحسن رفتیم اولین نماز صبح و خوندیم و بعدشم مکبر گفت هرکی دوس داره بمونه برای دعای

عهد. ما هم موندیم (یکی از یادگاریهای دوره آموزشیم اینه که دعای عهدو حفظ شدم) و دعا رو خوندیم

برگشتیم آسایشگاه صبحونه خوردیمو رفتیم میدون صبحگاه. گروهانای قدیم تا میتونستن مارو مسخره

کردن هی گفتن اینا ...روزن(کلمه های بدی استفاده میشد البته ماهم بعدا برای گروهانای جدید بکار

میبردیم). بعد از مراسم قرآن و سرود و اینا ما و گروهان ۴ رو نگه داشتن و گفتن باید رژه تمرین کنید چون

فردا باید جلوی فرمانده پادگان رژه برین خلاصه سر رژه همش کرکر خنده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 13:31  توسط احمد پرنده  | 

روزای اول آموزشی

سلام سلامی به گرمی آفتاب به داغی اتو بخار....

حالتون چطوره؟؟؟ خوب هسین اینا؟؟؟

وای !!! روز اول که ظهر رسیدیم و حدودا ساعت ۶ و ۷ بود که سهمیه هارو دادن ! او نقدرم زیاد بود که تا ۵

۶ سالو جواب میداد مثلا: ۶تا واکس * ۳ دست لباس * ۲جفت پوتین و خلاصه از این جور چیزا.

آقا رفتیم توی آسایشگاه شهید جهانی(گروهان ۳). اونجا یَک قاراش میشی بود که نگو و نپرس!

شب شدو اومدن یه دمپایی ابری دادن گفتن این شامتونه بعد گفتن کتلته راسی یه دوغم دادن با نصفه نوم بربری!

شب ساعت ۹ خاموشی زدن ساعت ۱۰:۳۰ بیرون بخطمون کردن ارشد و دژبان و مسئول غذا و اینارو انتخاب کردن

همه بچه ها با خودشونم قهر بودن یکی از بچه ها گفت من یاد غربت امام حسن افتادم.....

حالا برای امرو بسه!!! یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 13:49  توسط احمد پرنده  | 

پایان خدمت بچه های گروهان 3

اول از همه علی کرمی خدمتش تموم شد که توی اردیبهشت بود. بعد اون مصطفی (۱۳ کل) اوایل خرداد

 تموم کرد بعدش خودم بودم که ۳۰خرداد ماه تموم کردم بعد من امید حقدادی (بچه مشهد) و بعد اون

امروز فهمیدم صادق مرکزی تموم کرده.....

نه به ماها که اینقدر زود رفتیم نه به بعضیا مثل محمدحسن. سید روح اله. محمود IQ. روح اله شرکت و

بقیه بچه ها. ول یمثل برق و باد میگذره. الان دارم حسرت روزایی که پیش هم بودیمو میخورم. اون موقع

همش دعا میکردیم تموم شه بریم پی زندگیمون ولی الان متوجه میشم قدر لحظاتشو ندونستم.

خدمت هم مثل خیلی چیزای دیگه توی زندگی یه باره که آدم خیلی چیزا توش میفهمه.

مثلا آموزشی به آدم همه چی میگن اوووووووووووووووووه چه چیزایی که اصلا بهش فکر نکردیم حالا سر

فرصت براتون مینویسم...............

یاحق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 تیر1389ساعت 1:50  توسط احمد پرنده  | 

یادگاری یکی از بچه ها

سلام، يکی از بچه های گروهان ۴ يه شعريو اونجا سرود که برام توی دفترچه خاطراتم نوشت منم اين پايين نوشتم

 

ارادت و سلامی خدمت جمع حاضر

بيکارم و ايشالاه ميخوام بشم يه تاجر

چند روزی اينجا بوديم تو خدمت سربازی

يه وقت مشغول پست و يه وقتا هم خربازی

يه وقتا بداخلاقيم يه وقتا خيلی خوبيم

هرچی که باشيم بايد پا به زمين بکوبيم

شانسی که ما آورديم عيد اومد و مرخصی

يه خورده خالی شديم از غم و دلواپسی

خيال ميکرديم امسال داريم يه عيد ساده

خدا خواست و نشستيم تو جمع خانواده

خلاصه اين تعطيلات چه عشق و حالی کرديم

دلامونو از غم و زغصه خالی کرديم

تعطيلاتم تموم شد دوباره اينجا هستيم

دوباره توی خوابگاه کنار هم نشستيم

جوجه کباب و پيتزا طعم غدای مامان

تموم شد و دوباره کنسروه و آب و نان

دوره آموزشی خيلی قشنگه اگر

آماره بچه هارو نديم به جايی ديگر

با هم باشيم هميشه با هم بگيم بخنديم

از در اين پادگان راه غم و ببنديم

چند سال ديگه مياد که غم ميگيره دلارو

ميشينيم و ميخوريم حسرت اين شبارو

خلاصه اين دو ماهه مثل يه خانواده

کنار هم باشيم و رفيق و پاک و ساده

حرفای من تموم شد غم و بريز و بخند

سلامتی خودت يک صلوات بلند

اَللهُمَ صَل عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحـَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 15:1  توسط احمد پرنده  | 

عکس هوایی از پادگان آموزشی در گهرباران توسط Google Earth

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 تیر1389ساعت 2:27  توسط احمد پرنده  | 

روز اعزام 27/11/1388

امروز ساعت ۶ صبح با بابام رفتم ته خیابون پیروزی مقر شهید پازوکی.

با بابام که اومدم خداحافظی کنم سربازه گفت دست بابارو ببوس که بری برگردی پاشم میبوسی بعد گفت خوب نیگاش کن که دلتنگ نشی پیش خودم گفتم برو بابا منو دلتنگی؟ من تا حالا دلم برای هیچ کس تنگ نشده حتی شده ۲هفته خونه نبودم . خلاصه صبحانه که خوردیم راه افتادیم به سمت گهرباران ساری. سه تا اتوبوس بودیم. یکی نشست بغلم که بعدش شد یکی از بهترین دوستام  و به قول همه دلقک گروهان که اسمش علی بود که بچه ها علی کرجی صداش میکردن خلاصه رسیدیم و همه شاد بودند.......

 

                                                                                              !!!فعلا بسه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 13:29  توسط احمد پرنده  |